فانیکس | سایت سرگرمی - تفریحی - آموزشی

داستان آموزنده و زیبای عتیقه فروش

داستان آموزنده و زیبای عتیقه فروش,داستان آموزنده کوتاه,داستان آموزنده کوتاه برای کودکان,داستان آموزنده کوتاه جدید,داستان اموزنده کوتاه انگلیسی,داستان اموزنده کوتاه انگلیسی با ترجمه,داستان آموزنده کوتاه عاشقانه,داستانهای آموزنده کوتاه و جالب,داستانهای آموزنده کوتاه برای کودکان,داستان کوتاه آموزنده از بزرگان,داستان آموزنده كوتاه,داستان آموزنده و کوتاه,داستانهای آموزنده و کوتاه,داستانهای آموزنده و کوتاه کودکانه,داستان آموزنده و كوتاه,یک داستان آموزنده و کوتاه,داستان آموزنده خنده دار,داستان آموزنده و خنده دار,داستان کوتاه اموزنده خنده دار,داستان های آموزنده خنده دار,

داستان پندآموز: فکر نکنید دیگران احمقند! عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد. با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری؛ حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ – یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش…

داستان آموزنده و زیبای عتیقه فروش

داستان آموزنده و زیبای عتیقه فروش 80

داستان آموزنده و زیبای عتیقه فروش

داستان پندآموز: فکر نکنید دیگران احمقند!

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری؛ حاضری آن را به من بفروشی؟

رعیت گفت: چند می‌خری؟

– یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه قیافه خونسردی به خود گرفت و گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌ شود، بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: قربان؛ من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. آن کاسه، فروشی نیست!